اشک های یخ زده دختری زیر برف - سه شنبه 24 ارديبهشت 1387

ایسکانیوز:دختر با کیف سنگینش ، کنار خیابان منتظر تاکسی بود. تاکسی ها یکی پس از دیگری از مقابلش می گذشتند اما هیچ یک خالی نبودند.
ایستادن یک تاکسی خالی وقتی برف به آن شدیدی ببارد، حتی از امتحان فارغ التحصیلی هم سخت تر است. چند ساعت گذشت. دختر همچنان ایستاده و به نظرش، کیف سنگین تر شده بود.
سرانجام یک تاکسی خالی نزدیک و دختر در مسابقه دو 10 متر برنده شد.زود سوار شد و به نقطه نامعلومی خیره شد. سرما همچون شلاق به پاهایش می خورد و دلش می خواست هر چه زوتر به خانه برسد.
وای، چه بویی! داخل تاکسی پر از بوی تند سیگار بود.
دختر خواست پیاده شود، اما وقتی به آسمان نگاه انداخت حرکتی نکرد.
برف و باد، سرعت تاکسی را می گرفت و تا به مقصد برسد، زمان دو برابر معمول طول کشید.دختر ناراحت بود و به خاطر بوی بد، پول کمتری به راننده داد.
راننده اعتراض و با دختر بگو مگو کرد اما مسافر، کوتاه نیامد. بالاخره راننده نگاه رنجیده ای به دختر انداخت و رفت.
دختر از دیدن تاکسی که داشت دور می شد، احساست راحتی داشت اما فقط چند ثانیه بعد، حس کرد تمامی بدنش یخ زده است. یادش آمد کیف خود را در تاکسی جا گذاشته است.
زیر برف ، مات و مهبوت شده و خشکش زده بود. با دوستانش تماس گرفت که همگی گفتند اگر شماره تاکسی را ندارد باید قطع امید کند.
برخی آنان پیشنهاد دادند که در همان جا صبر کند تا شاید بخت یارش باشد و راننده، خودش کیف را برگرداند.
دختر، یاد بگو مگوی تندش با راننده افتاد و سرش را از روی تاسف و پشیمانی تکانی داد. اشک از صورتش سرازیر شد و انگار یخ زد. پولهای درون آن کیف ، شهریه دانشگاهش بود و با این رخداد تمامی آرزوهایش بر باد رفته به نظر می آمد. آن شب سردترین شامگاه زمستان برای او شده بود.
ناامیدانه تصمیم گرفت به خانه برگردد که ناگهان صدای بوق یک خودرو، دختر پریشان را از جا پراند. یک تاکسی جلوی او ایستاده بود و تا در خودرو باز شد، بوی آشنا به بینی اش رسید.
راننده با همان صدای ضعیفش، کیف دستی را برگردانده بود. دختر با دستان یخ زده، از کیفش یک دسته پول بیرون کشید و در دست راننده تاکسی گذاشت.
مرد سالخورده با همان احساس رنجیدگی در چهره اش پول را رد کرد و دختر که گریه می کرد معذرت خواست. برف همچنان می بارید. 525/120
بازديد : 531