اين روزها > ستون نامربوط ...

آنها که بهنگام می‌میرند - جمعه 15 مهر 1384

به مناسبت هفته دفاع مقدس
آنها که بهنگام می‌میرند
ایسکانیوز ـ مناسبت‌ها باعث کهنه‌تر شدن ایام شده‌اند، اما این مناسبت چراغی است برای روشن شدن خانه دل ما .
مرور می کنیم ایام ریخته را به یاد آن مرد موخرمایی که هر سال همین روزها شمایل ‌اش را از درختی در چهار راه ولی عصر بالا می‌برند و تا مردم پیاده‌رو یادشان نرود روی شانه‌های چه کسانی ایستاده‌اند ، اما مردم پیاده رو را چنان گرفتار کرده‌اند که یادشان می‌رود سر بالا کنند و به چشمان این مرد موخرمایی بنگرند تا بدانند چه کار اندوهناک وخیال انگیزی است وقتی دیگر ته کوچه برای دلدادگی نام آشنا شده است، دیگر کسی ته کوچه‌ آه نمی‌شکد وصورت خیس روی پله خانه دوست نمی‌گذارد، ته کوچه اکنون پر شده از گربه ‌هایی که حتی از موش‌ می‌ترسند و به کیسه‌های زباله رضایت می‌دهند.
سالی یکبار آنها را دوست داشتن نیز غنیمت است در روزگاری که فراموشی پشت در و دیوار تعلق و تملق کمین کرده است.
من به یاد این مرد موخرمایی می نویسم که اسماعیل بود از جماعت اسماعیلی‌هایی که ردیف به ردیف در قربانگاه زیر تیغ تیز امتحان خندیدند و خونین شدند به یاد شهید بروجردی.
×××
بسیاری دیر می‌میرند و اندکی زود. روزگاری دراین سرزمین شدکه مردم چگونه «بهنگام مردن» را آموختند. مرگ کمال بخش را پلی پنداشتند برای گذر از رود آلودگی‌ها و این جور شد که زیباترین جشن را دروقت خداحافظی برگزار می‌کردند. آنها به خاطر این که بهنگام بمیرند، ستیزه جو نشدند. تابش چشمان تو که میانه ماه وخورشید بود، آنها را به دوست داشتن چنین بهنگام مردانی کشاند، این جور شد که آنها مدافعان فضلیت‌های بزرگ شدند. در آن غروب‌های غارتگر کنارکرخه و درون گورهای موقت ، داوطلبان خسته از آسودگی تن، خود را زنده به گور عشق می‌کردند آنها سایه‌هایی می شدند در سجده سایه نه . شعله‌هایی در نیایش و بعد، شب که می‌شد و ماه نقره‌هایش را به آب می‌بخشید، ساز کرخه همراهی می‌کرد شروه جنوبی و اوخشامای آذری و وی وی کردی وهی هی لری را.
در آن شب ناز ونیاز هزار عاشق هزار پیاله از دست هزار فرشته می نوشید تا این که یک شب لیلای آسمان همه آنها را ربود و به سرزمین ستاره‌ها برد. صبح که آمد و زمین روشن شد، در گوشه‌ای از کرانه رود، هزار جسم فارغ ازتعلقات دور از دل، در‌ ‌آب می رقصیدند تا کرخه کور با هزار پولک زرین بشود کرخه نور.
اکنون تسبیح پاره شده ودانه‌های ایام ریخته‌اند،حالا هر سال هفته‌ای هست برای یادآوری بهنگام مرده‌های بی‌دریغ و بی‌تکلف،‌هفته‌ای برای فرار از محنت‌های دم کرده .
دمی دلدادگی در حیات خلوت خاطرات خرسندی غلتیدن در خاطراتی کهنه تا شدنی که مثل خون شهید همیشه سرخ و داغ و تازه‌اند.
هر سال همین روزها آنها به ما یادآوری می‌‌‌کنند کجا آبها پاکیزه‌ترند،‌ کدام آینه‌ها صاف‌ترند، یاد صدای خنده کودکان از کدام سوی می آید. آنها به ما نشان می‌دهند آنجا کجاست که حتی برگ‌های خزان زده با رنگ‌ها خود و موسیقی شکننده‌اشان به روی ما می‌خندند.
آنها به ماخواهندآموخت کجا به تبهکاری و فریب وتملق پی ببریم.
آنجا که روان از خود گذشتگی و عاشقی نمی‌یابیم.
به چشمان این مرد موخرمایی بنگر،‌او به تو خواهد گفت چرا پلنگان زخمی و دردمند مثل یابوی لنگ دیگر میل غرش به سمت ماه ندارند یا چرا مگس با تحقیر به سقف پرواز عقاب می‌نگرد؟
هر سال همین روزها این چیزها مثل گرده‌های گل حساسیست زا به سمت من هجوم آورند تا با شما بگویم نه با کلمه و حرف که تنها با اشک می‌توان با شما سخن گفت: به یاد همه شما و تو مرد موخرمایی که حتماً تا الان قدت را روی پارچه از درخت بالا کشیده‌اند.
و وقتی نسیم بوزد تو حتماً برای ما دست تکان می‌دهی و می‌گویی یادمان نرو فضای کوچه‌ها را و آن پله خانه دوست را هر چند کوچه‌ها برای دلدادگی دیگر جای مناسبی نیستند. در زمان تو که کافی شاپ نبود عزیز موخرمایی برای دلدادگی ته کوچه‌ای بود و دشت عباس و جزیره مجنون و دور دست های اوند و خلوت‌های قله‌‌های کردستان و...
1- گردان‌ها ولشگرهای مستقر در اطراف کرخه گودال‌هایی حفر می‌کردند و درون آن به راز و نیاز می‌پرداختند بعدها جسد بسیاری ازهمان بچه‌ها در هنگامه نبرد در رود کرخه برای همیشه پنهان ماند.


منبع: مؤلف: اسد الله مشایخی




بازديد : 5048

 

Copyright 2005 inroozha , All Rights Reseved